۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

"انقلاب" های عربی؛ یک سال بعد

یک سال از آنچه در جهان عرب به "انقلاب و بهار عربی" موسوم شده، می گذرد. در این یک سال، رخدادهای فراوانی از عزل و نصب نخست وزیران و مسئولان دولتی گرفته تا راهپیمایی ها و تظاهرات های مختلف در تایید یا مخالفت با "انقلاب" ها و حاکمان جدید و دیگر اتفاقات در این کشورها، روی داده است. به نظر می رسد اکنون می توان به ارزیابی این رویدادها نشست و آنها را درست یا نادرست انگاشت. شاید این مدت زمان اندک باشد، اما می توان یک ارزیابی اولیه یا دست کم نمودهای آینده این انقلاب ها را پیش بینی کرد.

نخستین این انقلاب ها در تونس رخ داد، به هر دلیلی که روی داد، باید گفت که در پی این انقلاب، قطب نمای وابستگی سیاسی و عدم استقلال در این کشور از اروپا به سوی آسیا چرخید و مشخصا از فرانسه به ترکیه و قطر گردش کرد. چند روز پیش، شیخ قطر به دعوت دولت اسلامگرای تونس در مراسم سالگرد انقلاب شرکت کرد که تظاهرات های گسترده ای در پایتخت علیه حضور این شیخ برگزار شد. اسلامگرایان تونسی همچنین کوشیدند الگوبردار و دنباله رو ترکیه در عرصه سیاست باشند و علاوه بر گشودن راه به سوی سرمایه گذاران قطری و ترک، همان الگوی سیاسی ترک ها را در کشور خود پیاده کنند و خود به خوبی می دانند که اسلامگرایان ترکیه با تمام ژست های دمکراتیکی که برای اروپایی ها گرفته اند، هنوز نتوانسته اند در فهرست اعضای اتحادیه اروپا قرار گیرند. علاوه بر آن، حضور زنان و احزاب لیبرال در این کشور چندان نمودی ندارد و هر از گاهی تظاهرات های لیبرال ها در این کشور برگزار می شود. اما به هر حال، باید به انتظار آینده هم نشست.

اما لیبی، همسایه تونس، کشوری که در آن هر فردی به محض ازدواج، 60 هزار دلار دریافت می کرد و هر زن پس از زایمان، 5 هزار دلار می گرفت و هر فرد خریدار ماشین، نیمی از هزینه آن را دولت پرداخت می کرد و در این کشور، بزرگترین شبکه آبیاری ایجاد شده به دست انسان در دل صحراها، از سوی نظام سابق راه اندازی شد و مردم چیزی به نام قبض برق نمی شناختند و از معدود کشورهایی بود که هیچ بدهی ارزی نداشت بلکه 150 میلیارد دلار ذخایر ارزی داشت که در تمام دنیا بلوکه شد. در این کشور، به تعبیر ما روشنفکرنمایان، یک دیوانه حکومت می کرد. اما واقعا او دیوانه بود یا ما که هیچ کدام از این مزایا را دریافت نمی کنیم اما قذافی را دیوانه توصیف می کنیم؟ شاید بگویید چیزهایی از دست دادند اما چیزهایی در مقابل به دست آوردند، به راستی مردم لیبی پس از قذافی چه چیزی به دست آوردند؟ دمکراسی؟ تفکیک قوا؟ آزادی بیان؟ آرامش سیاسی و اجتماعی و اقتصادی؟ استقلال سیاسی؟ هیچ کس تاکنون به این سئوال ها نتوانسته است پاسخ دهد؟ چرا که هیچ کدام از این اتفاقات در لیبی رخ نداده است. آنچه در این کشور روی داد، همان قتل قذافی بود و بس. آنچه هر روز از رسانه ها می شنویم و می بینیم و می خوانیم، درگیری ها میان کسانی که خود را "انقلابی" می نامند، است. یک عده از افراد یک قبیله با قبیله ای دیگر بر سر کنترل یک مقر دولتی یا عمومی منازعه می کنند و هر از گاهی چند نفری کشته می شوند. همین . اما آیا در این کشور چند قبیله ای در بلند مدت دمکراسی برقرار می شود و اساسا مردمی که با تفکر قبیله ای تاکنون زیسته اند، یک شبه به بلوغ سیاسی رسیده اند که اکنون بگویند ما در مقابل دلارهای قذافی، دمکراسی دریافت کردیم و آزادی بیان به دست آوردیم. عقلا و منطقا خیر.. تمام اینها مزخرفاتی است که در گوشه و کنار از زبان روشنفکرنمایان و مرفهان بی درد بی اطلاع از رخدادها و دردهای جهان عرب شنیده می شود وگرنه ، دمکراسی در بلند مدت هم در این کشور محقق نمی شود. دمکراسی شاکله هایی نیاز دارد که با سرنگونی یک شخص در کشور محقق نمی شود.

اما در مصر، اوضاع بهتر از تونس و لیبی نیست. به تعبیر البرادعی، در مصر هنوز نظام سابق سرنگون نشده است. نه دمکراسی برقرار شده است و نه پس از یک سال، سمت های دولتی و غیردولتی توزیع شده است. رییس شورای نظامی حاکم در مصر نه تنها به خواسته های مردم برای کناره گیری پاسخ نداده بلکه دیروز راهی تونس هم شد و اولین سفر رسمی خود را انجام داد، کما اینکه مقام های رسمی کشورهای مختلف هم ابتدا با وی دیدار می کنند. البرادعی هم که سالها در اروپا زیسته است، به نیکی دریافته است که دمکراسی با سرنگونی یک شخص برقرار نمی شود و ضرورت های فراوانی لازم است که هنوز در این کشور نمودی نیافته است.

در یمن، وضعیت بر همین منوال است و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است و دیکتاتور هنوز همان دیکتاتور است و دیکتاتوری همچنان همان دیکتاتوری است. سوریه هم که وضعیتش مشخص است و درجایی دیگر، به فراخی در باب آن نوشته ام.

تمام این سخن به معنای تایید دیکتاتوری در این کشورها نیست. اما همان گونه که گفتم برای برقراری دمکراسی در کشورهای مختلف، نیاز به شاکله ها و ضرورت های فراوانی هست که حذف شخص تنها یک بخش و شاید کمترین بخش این مقوله فراخ باشد که هنوز کشورهای عربی در ابتدای راه آن اند. این را هم بیفزایم که سرنگونی این رژیم ها به معنای گام نهادن در مسیر دمکراسی نیست بلکه دمکراسی می تواند در یک نظام دیکتاتوری هم راه خود را بگشاید و سقوط دیکتاتور حتی شاید بتوان گفت آخرین مرحله آن باشد نه اولین مرحله.

هر چند که همان گونه که گفتم شاید زود باشد درباب این انقلابها اظهارنظر کرد اما تصور کلی و دید کلی درباره این "انقلابها" پس از یک سال این است. به نظر می رسد این رویدادها نه تنها کشورهای عربی را به جلو پیش نبرد، بلکه آنها را به عقب ترها سوق داد. موضعگیری برخی دوستان درباره این انقلاب ها برای من بسیار خنده دار است.

منتظر بهتر از این نباشید.

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

نوشتن و زندگی کردن

سلام. بعضی وقتا فقط نوشته هست که می تونه ثابت کنه شما صاحب دخل و تصرف در حوزه ای و مکانی هستید، کافی است به اطراف تون نیگاهی بندازین تا ببینین چه قدر این "نوشته" اهمیت داره. یک ملک چند میلیاردی دراین مملکت، بند یه "نوشته" است. ماشین های چند میلیونی وخیلی چیزای دیگه .. اما شاید مهم تر از تمام اینها، نقش "نوشته" در اثبات زنده بودن یا نبودن آدمه. در واقع "نوشته" اینجا نقشی حیاتی داره.. این "نوشته" رو نوشتم تا ثابت کنم که "زنده" ام. والسلام

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

درباره سوریه

در جایی زندگی می کنیم که هرگونه مخالفت با یک گروه، به معنای پیوستن به گروه دیگر است و نه به معنای بیطرف ماندن.. چرا که در ذهن و اندیشه ما، شق سوم وجود ندارد. همه یا خودی هستند یا غیر خودی. در ماجرای سوریه نیز چنین است. اگر موضعی علیه آنانی که معترضان نامیده می شوند، بگیری، به معنای جانبداری از نظام حاکم تلقی می شود و هیچ گاه به معنای خوانش بیطرفانه از رویدادها تعبیر نمی شود.
در قرن دوم واصل بن عطا از حسن بصری جدا شد و به معتزل و جدایی طلب موصوف شد و از آن زمان بود که معتزلیان موجودیت عینی یافتند. آنان قائل به تاویل اند و دین را تاویل می کنند، اما اشاعره که نسب به ابو الحسن اشعری می رسانند، قائل به قرائت محض اند و خود را مجاز به تاویل نمی دانند و از این رو، کتاب مقدس را آنگونه که هست بی هیچ اندیشه و تفکری، می پذیرند و عمل می کنند. در دوران معاصر، اخوان المسلمین، سلفی ها، القاعده و وهابی ها همه قائل به قرائت جبرگرایانه از دین و رفتارهای انسانی هستند و در این قرائت عقل جایگاهی ندارد. در این میان، شیعیان با تمامی فروع و زیرمجموعه های خویش نظیر علویان یا همان شیعیان اسماعیلی یا فاطمی، شیعیان زیدی، شیعیان دوازده امامی، در خوانش دین دست به تاویل می زنند و در این راه از عقل، بهره می جویند.
در قرن چهارم هجری، این اشاعره بودند که به دستگاه خلافت نزدیک بودند و خلیفه عباسی را تحریک کردند تا سلطان محمود غزنوی را وادارد تا حسنک وزیر را به اتهام همین نزدیک شدن به معتزلیان (شیعیان فاطمی) بر دار کشد.
فارغ از نگاههای تقلیل گرایانه، آنچه در سوریه می گذرد، رویدادی است که بیش از آنکه ریشه و بنیادی سیاسی داشته باشد، آبشخور و بنمایه ای فلسفی - کلامی دارد. در سوریه دو گروه در برابر هم قرار گرفته اند: عقل گرایان دربرابر عقل ستیزان و به عبارتی روشن تر، معتزلیان در برابر اشعریان، اختیارگرایان در برابر جبرگرایان.

در سوریه امروز، نظام حاکم نماینده عقل گرایان و معتزلیان است چرا که بنمایه و بنیادی شیعی - علوی دارد و ریشه به شیعیان فاطمی بازمی گرداند و در مقابل، آنانی که در حمص و حماه و درعا و دوما به خیابان ها می ریزند، ریشه ای اشعری و جبرگرایانه دارند.
اما باید دید اینان که جویای دمکراسی اند و دمکراسی خواهی را فریاد می زنند، از دمکراسی چه می دانند و چه جایگزینی برای نظام حاکم در سوریه مطرح می سازند؟ این اشاعره همان هایی هستند که در عربستان امروزی حاکم اند و در پاکستان و افغانستان به نام اسلامگرایی علیه آمریکا و غرب می ستیزند و در اروپا و آفریقا عملیات انتحاری انجام می دهند و دیرگاهی است که به نام مقاومت و ایستادگی در برابر اجنبی، در عراق به کشتار شیعیان مشغول اند. آنانی هستند که خون دیگری (معتزلیان) را مباح می دانند و هرگونه تاویل و اندیشه را کفر می پندارند و از این رو، با ابزار دین به جنگ همه می روند. بی تردید چنین تفکراتی تاب تحمل دیگری را نخواهد داشت و در صورت بندی دمکراسی، جایی برای آنان وجود ندارد. چرا که دمکراسی بیش از آنکه به معنای حاکمیت اکثریت باشد، به معنای قبول و پذیرش دیگری است. قطعا چنین گروه هایی نمی توانند جایگزین شایسته ای برای نظام حاکمی در سوریه باشند که خود نیز چند صدایی را از میان برده است.

از این رو، آنانی که برای سرنگونی نظام حاکم در سوریه لحظه شماری می کنند، باید به این پرسش پاسخ دهند که چه الگوی حکومتی جایگزینی را برای این نظام ارایه می دهند و آیا اسلامگرایان رادیکال القاعده، وهابی، سلفی و اخوانی تاکنون الگوی حکومتی موفقی ارایه داده اند که اکنون ما دست آنان را برای به دست گرفتن حکومت در سوریه بفشاریم؟ آیا رفتارهای ستیزه جویانه این گروهها در گستره جهانی، نمونه موفقی بوده است که ما اکنون به سوی آنان دوانیم؟ تنها الگوی حکومتی مطرح شده از سوی ایمن الظواهری و ابو مصعب الزرقاوی و ابو حمزه بغدادی و اسامه بن لادن و دیگران، همان خلافت اسلامی و امارت امارت کردن کشورهای اسلامی و عقبگرد زدن به 1400 پیش است؟ انقلاب های عربی از تونس شروع شد و خیلی سریع آتش آن، دامان مصر و لیبی را گرفت و اکنون به یمن نیز رسیده است، اما برخی ها در تلاشند تا آتش این انقلاب در خرمن هستی سوریه نیز گیرا شود. امروز تونس صحنه حاکمیت اسلامگرایان شده است، اسلامگرایانی که درباره چند همسری اختلاف نظر دارند و به سوی چند همسری می تازند. در مصر هم اخوان المسلمینی ها و در زیر لوای آنان، سلفی ها چشم به قدرت دارند و با تشکیل حزب در حال بستر سازی و ورود به قدرت اند. اسلامگرایان رادیکالی که بیش از 30 سال است تنها سرکوب و قلع و قمع دیده اند، چگونه می توانند لیبرال هایی نظیر نجیب ساویرس مسیحی را برتابند؟ و چگونه می توانند بر کشور چند دینی مصر حکومت کنند؟ سلفی ها هم هر از گاهی خبری درباره حمله آنان به مسیحیان، به مجالس شادی مردم و غیره می رسد. در لیبی اسلامگرایان سهم خواهی می کنند و جویای قدرت اند؟ در مراکش نیز حزب عدالت و توسعه به تقلید از حزب همتایش در ترکیه شکل گرفته و اکنون امیدوار به رسیدن به دروازه های قدرت است. در عربستان، خاندان حاکم قرائتی کاملا عقل ستیزانه و وهابی از دین دارد. روی سخن ما درباره اسلام میانه رو و عقل گرا نیست. هشدار ما درباره اسلامگرایان عقل ستیزی است که دیگری را برنمی تابند. اینان به نام دین، بر طبل دمکراسی می کوبند اما از دمکراسی تنها ابزاری ساخته اند برای رسیدن به اهداف خویش یعنی همان حذف معتزلیان .. وگرنه بشار اسد تنها یک شخص بیش نیست. می پذیرم که سیاستمدار نتیجه گراست و برای رسیدن به هدف خویش از هر ابزاری یاری می جوید اما اینان که شعار "تنها راه حل، اسلام است" سر می دهند، پیش و بیش از آنکه سیاستمدار باشند، دیندارند و دیندار فضیلت گراست نه نتیجه گرا. سوریه حاکم اکنون نماینده معتزلیان عقل گراست و عربستانی که از این مخالفان حمایت می کند، نماینده اشاعره جبرگرای عقل ستیزست .. ازین روست که عربستان از هر کمکی برای سرنگونی نظام حاکم در سوریه فروگذاری نمی کند. عربستانی که در ساختار سیاسی خود نه پارلمان دارد و نه رییس جمهور و نه هیچ نهاد مردم نهاد یا نهاد انتخابی از سوی مردم، چگونه است که منادی آزادی مردم سوریه شده است. بی تردید الگوی حکومتی جایگزین نظام حاکم در سوریه اگر عربستان و ساختار سیاسی آن نباشد، بهتر از آن نخواهد بود.اردن نیز چنین است. اردن هم از اندیشه معتزلی به ستوه آمده است و از این رو، هم نظام حاکم و هم اخوان المسلمینی های آن، همگی خواستار استعفای اسد و به رسمیت شناختن شورای ملی سوریه اند. اگر در اردن پارلمان می بینید و نخست وزیر ، به مدد دلارهای آمریکایی است که اگر این نهادها برقرار نباشد، این کمک ها و دلارها هم قطع می شود.

متاسفانه ما این ستیز فلسفی - کلامی را که ریشه به قرن دوم هجری می رساند، به نام سیاست و به نام فردی مشخص به نام بشار اسد تقلیل داده ایم و دیدی تقلیل گرایانه به این رویدادها داریم. بشار اسد همان گونه که گفتم تنها یک شخص است.

می مانند مخالفانی همچون عبدالحلیم خدام فراری و رفعت اسد ملی گرا و حسن عبدالعظیم و هیثم مناع و میشل کیلوی لیبرال. بی تردید اینها چشم دیدن اخوانی ها را ندارند و اخوانی ها هم تاب تحمل آنان را ندارند. رفعت اسد همانی است که 29 سال پیش 25 هزار اخوانی را در شهر حماه به دار فنا فرستاد و همین سه روز پیش بود که گفت اخوانی ها در ورای برهان غلیون مخفی شده اند.عبدالحلیم خدام هم همانی است که راحت و ایمن از فرانسه، فریاد برمی آورد که بروید و سوریه را بمباران کنید. از نظر عبدالحلیم خدام دمکراسی یعنی بمب و موشک و رسیدن به قدرت به بهای کشتار مردم.

تمام اینها به معنای توجیه سرکوب مردم نیست. هر چند که برخلاف آنچه تصور می شود و در رسانه ها اعلام می شود در سوریه سرکوب چندانی انجام نمی شود و هر چه هست در شهرهای حمص، حماه، درعا و دوماست که تمامی اینها ریشه ای اشعری - جبرگرایانه دارند.

هیچگاه سرکوب مردم را نمی پذیرم و همواره با فریادهای خواستار آزادی و رهایی از بند خواری، همصدا هستم اما هیچگاه با عقل ستیزان و اسلامگرایان رادیکالی که غیر از خود را برنمی تابند، همگام و همراه نمی شوم.

رویارویی در سوریه، تقابل تاریخی دو اندیشه است. فریب نخورید.